محمد بن أحمد الفاسي المكي ( مترجم : محمد مقدس )

20

شفاء الغرام بأخبار البلد الحرام ( فارسى )

دستور ذبح اسماعيل به دست ابراهيم عليهما السلام فاكهى دربارهء ذبح اسماعيل از عبدالملك بن محمد از زياد بن عبداللَّه از ابن‌اسحاق چنين نقل مىكند : ابراهيم فرمان يافت كه فرزندش را سرببرد . او پيش از بيان فرمان خدا به پسرش گفت : فرزندم ! طناب و كارد را بردار و با من بيا تا به وادى برويم و هيزم جمع كنيم . وقتى او را با خود مىبرد ، دشمن خدا ، ابليس در هيئت مردى بر سر راهش ظاهر شد تا مانع از انجام فرمان خداوند شود ! و به ابراهيم گفت : اى مرد ، به كجا مىروى ؟ گفت : مىخواهم به اين وادى روم ، در آنجا كار دارم . شيطان گفت : به خدا سوگند كه مىدانم شيطان به خوابت آمده و به تو فرمان داده است تا فرزندت را سر ببرى و تو مىخواهى سر فرزند خود را ببرى ! ابراهيم او را شناخت وخطاب به او گفت : اى دشمن خدا ، از سر را هم دور شو . به خدا سوگند كه من مصمّم به اجراى فرمان پروردگارم هستم . وقتى ابليس از ابراهيم قطع اميد كرد ، بر اسماعيل ظاهر شد . اسماعيل پشت سر پدر ، در حالى كه طناب و دشنه بر دست داشت ، راه مىرفت . ابليس گفت : اى جوان ، آيا مىدانى پدرت تو را به كجا مىبرد ؟ پاسخ داد : به جايى كه هيزم جمع كنيم . گفت : به خدا او مىخواهد تو را بكشد . اسماعيل گفت : براى چه ؟ شيطان گفت : مدّعى است كه خداوند به وى چنين فرمانى داده است . اسماعيل گفت : از دل و جان آماده‌ام تا فرمانى را كه خدايش داده به انجام رساند . وقتى اسماعيل جوان نيز توجهى به وسوسه‌هايش نكرد ، به سراغ هاجر مادر اسماعيل رفت كه در خانهء خود بود و به او گفت : اى هاجر ، مادر اسماعيل ! هيچ مىدانى كه ابراهيم اسماعيل را به كجا برده است ؟ هاجر گفت : رفته‌اند تا هيزم گرد آورند . شيطان گفت : ابراهيم رفته است تا او را بكشد . هاجر گفت : هرگز ! او مهربان‌تر از آن است و اسماعيل را بسيار دوست دارد . شيطان گفت : ادّعا مىكند كه خداوند چنين فرمانى به وى داده است . هاجر گفت : اگر خدا به او چنين فرمانى داده باشد ، همگى تسليم امر خداييم . دشمن خدا ابليس بازگشت و از اين كه كارى از پيش نبرده ، خشمگين بود . خداوند ابراهيم و خاندان ابراهيم را در برابر وسوسه‌هاى ابليس غير قابل نفوذ كرده بود و آنان